اسیران چون ز شام آزاد گشتند (هنوز از خون بُوَد تر آستینم)
اسیران چون ز شام آزاد گشتند***از این اندوه و غم دلشاد گشتند
یزید بی حیا یعنی حیا کرد***بشیر را هم بر ایشان رهنما کرد
به امر زادۀ آن زشت آئین***بیاوردند محملهای زرّین
چو زینب دید محمل های زَربَفت***ز دل آهی کشید و زد به سر دست
ز بخت خویشتن زینب برآشفت***به آه و ناله و زاری چنین گفت
کسی که شش برادر کشته دیده***جوانانی به خون آغشته دیده
هنوز از خون بُوَد تر آستینم***چسان در محمل زرّین نشینم
گر این زینت بود بهر دل ما***سیه پوشید یکسر محمل ما
که ما جمله زنانِ بی پناهیم***سیه بخت و سیه پوش کسانیم
سیه کردند با محمل علم را***به محمل برنشاند اهل حرم را
نظر انداخت زینب از چپ و راست***بگفت یاران حسین من نه پیداست
چو با ما نیست بابای سکینه***چه اینجا و چه شام و چه مدینه
جوانان بنی هاشم کجایید***که ما را زین سفر یاری نمایید
خوشا روزی که بار اینجا گشودیم***در اینجا منزل و مأوا نمودیم
همه رعنا جوانان زنده بودند***همه فرّخ لقاء فرخنده بودند
در اینجا خیمه و خرگه به پا شد***در اینجا عشرت قاسم عزا شد
بیامد در بر قبر برادر***چنین گفت زینبِ محزون و مضطر
که ای پشت و پناه و یار زینب***انیس و مونس و غمخوار زینب
من از روز ازل ای شاه ابرار***از این درد و بلا بودم خبردار
که اهل کوفه مهمانت نمایند***گلوی تشنه قربانت نمایند
چنین روزی نبود هرگز گمانم***که تو کشته شوی من زنده مانم
کجا رفتند آن رعنا جوانان***کجا رفتند آن پاکیزه جانان
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 9:44 توسط محمد حاجی زاده
|